سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
نرگســـــااانه

نرگســـــااانه

   1   2      >

با تو ام.


خود خودت.


خودت که فکر میکنی تمام احساسات دنیا انبار شده در دلت.


خودت که شب ها تا صبح رهایم نمی کنی.


خودت که فکر می کنی خیلی سفیدی و اصلا سیاهی نداری.


با تو ام.


خود خود خودت.


تویی که فکر می کنی با آمدنت تمام غم ها از دلم پر می کشد.


تویی که وقت و بی وقت می آیی.


توی از خود راضی ات.


تویی که فکر می کنی اگر بیایی و ساعت ها بمانی تمام خاطرات خوبم را برایم تداعی می کنی.


تویی که فکر می کنی اگر بیایی و ساعت ها بمانی تمام خاطرات بدم پرت می شود جایی مبهم در ذهنم.


با تو ام.


خود خود خود خودت.


باور کن دوستت دارم با تمام وجود.


مخصوصا وقت هایی که باید باشی و بدون معطلی میایی و هستی.


 


ولی با معرفت!


جان من نامرد نباش.


جان من خودخواه نباش.


گاهی نباید بیایی؛ تو که میدانی چه وقت هایی است.. پس نیا.


همان وقت ها که نباید بیایی و می آیی؛ باور کن به جای غم هایم؛ غرورم را پر پر میکنی.


غرورم را پر پر میکنی و میگذاریش کف دستت و فوتش می کنی.


بعد میدانی برایم چه می ماند؟!


یک سری حرف مبهم میان آن بلوای سوختن غرور که همان ته مانده هایش را هم بر باد می دهد.


 


وقت هایی که بی وقت می آیی شاید باید تنبیهت کنم.


وقت هایی که بی وقت می آیی دوستت ندارم.


نامرد نباش.


گاهی غرورم نیاز است.


وقت هایی که نباید بباری؛ نبار!


با تو ام.


تویی که حتی برای حرف زدن لازم نیست توی چشم هایم خیره شوی.


که حاصل خود چشم هایی.


من هم احساس دارم.


اگر همین سه حرفت را کمی توی چشمانم فرو کنی؛


طاقتت بیشتر میشود. دیر تر می آیی؛ وقت هایی که نباید باشی.


فرو کن.


باور کن دردش از شکستن کمتر است.


 


پ.ن: سه حرفی که وقت و بی وقت می آید؛ حتی وقت هایی که نباید بیاید و نباید باشد؛ ا ش ک است..


یک سه حرفی کوچک گاه خودخواه و گاه وقت شناس.


 


پ.ن2:تمام حرف هایت توی مخم شب و روز رژه می رود. جوابش را مدام به آینه میگویم...


پ.ن3:دلم بچگی میخواهد... جلوی کدام مغازه پا بکوبم تا برایم آرامش بخرند؟!


 پ.ن خاص: .........


می دانم که منظورم را از نقطه ها فقط تو می فهمی... حیف که نیستی.


 


 


 


 


نوشته شده در جمعه 15/2/91ساعت 11:57 صبح توسط خانوووم گل ! نظرات ( ) |

دیگر عادت شده برایم.


شاید اگر روزی حواسم به روزمرگی هایم پرت باشد و سرگرم درس های نخوانده ام باشم؛


صبح روزهایی که تو می آیی؛ سر ساعت؛ چشمان به در خشک می شود.


حواسم را از درس هایم پس می گیرم و می آورم پیش تو .


( گاهی اوقات این طور می شود. همیشه باید حواسم را به سختی از خیالت بگیرم و ببرم جای دیگر. )


دیر که می کنی؛ پلک هایم روی هم نمی روند.


چشمانم که آتش می گیرند از بی آبی؛ می بندمشان و به ثانیه ای نرسیده باز می کنم که مبادا جا بمانم از دیدن لحظه ی آمدنت و قدم هایت را چشمانم نبیند.


سرم به سمت تو می چرخد؛ مدام. درست مثل آفتابگردان.


وقت های زیادی می شود که بیشتر از همیشه به بودنت محتاجم و به دیدن قدم هایت.


و درست این وقت ها؛ همان وقت هایی هستند که نمی توانی چشمانت را روی هم ببری. درست همان وقت هایی است که شلوغی.


این ها همان وقت هایی هستند که با تمام نفرت از آن روز؛ ناخودآگاه صدایی از دلم در ذهنم پژواک می شود که ای کاش هر ثانیه ی امروز ساعتی باشد تا شاید لحظه ای میان آن همه شلوغی ات سرت را بالا بیاوری و چشم هایم در چشم هایت خیره شوند -و آن موقع است که حتی به سوزش چشمانم فکر نخواهم کرد-


بیا کمی قدم بزن؛ کمی سرت را از برگه ها بالاتر بیاور؛ کمی زودتر بیا...؛


بیشتر ببینمت.


 


 


دل است دیگر؛ پر می کشد ...


تا روزی که دوباره ببینمت دوباره در کدام قفس بیندازمش که به نفس نفس نیفتد از بی آبی؟!


نوازش نگاهت را از کجا بیاورم که از تقلا و بی تابی برای نگاهت جان ندهد؟!


 


بهترین... کمی بیشتر باش.


نوشته شده در چهارشنبه 23/1/91ساعت 9:31 عصر توسط خانوووم گل ! نظرات ( ) |

"چقدر کوچک شده ای.


چقدر کم قیمت.


حرف هایت را ارزان بر زبان می آوری.


محبتت را مفت حراج کرده ای.


لطافتت را بر باد داده ای.


دلت که دیگر گفتنی نیست ... قرانی برایت ارزش ندارد...  "


 


 


داشت می گفت و می گفت ...


می گفت و من ریز ریز اشک می ریختم


 


 


  "هان!


اشک بریز!


شاید کمی شوری دریای قلابی دلت را دریایی کند.


شاید کمی آب کویر دلت را آباد کند.


شاید اگر سوز اشکت روی دلت بچکد دلت بسوزد برای ارزانیت.


شاید اگر تیزی قطره اش بکشد روی دلت پاره پاره اش کند.  "


 


هنوز اشک می ریختم ولی صدایم بلند شده بود.


با این حال؛ میان آن همه اشک و کمبود؛ نبودنت قحطی زده بود بر دلم...


اگر بودی شاید مجبور نبودم آن همه حرف را یک تنه به دوش بکشم و نفس نفس بزنم از سنگینی اش.


شاید اگر بودی شانه هایت کمی سوز دلم را با خود می برد.


شاید اگر کنارم نشسته بودی سرم را روی زانوهایم نمی گذاشتم که از سختیشان پیشانیم سرخ شود و دردی دیگر شود بر جانم...


شاید اگر بودی؛ سرم روی شانه ات کج بود و دستانم را در دستانت می فشردی.


 


 


او هنوز می گفت.


من هنوز گریه می کردم.


هنوز همه چیز تار بود.


هنوز دلم چیزهایی کم داشت.


هنوز دلم قحطی زده بود.


و تو هنوز هم نیامده بودی ....!


 


** می گن با زبونی دعا کنید که خودتون باهاش گناه نکردید؛ پس التماااس دعااا


 


پ.ن: از اینکه جواب نظر نمی دم؛ به شما سر نمی زنم و کم پیدا شدم واقعا معذرت میخوام.


دسترسی به اینترنت ندارم. شما ولی از الطافتون کم نشه لطفا!


 


 


 


 


نوشته شده در شنبه 20/12/90ساعت 5:43 عصر توسط خانوووم گل ! نظرات ( ) |

"چقدر کوچک شده ای.


چقدر کم قیمت.


حرف هایت را ارزان بر زبان می آوری.


محبتت را مفت حراج کرده ای.


لطافتت را بر باد داده ای.


دلت که دیگر گفتنی نیست ... قرانی برایت ارزش ندارد...  "


 


 


داشت می گفت و می گفت ...


می گفت و من ریز ریز اشک می ریختم


 


 


  "هان!


اشک بریز!


شاید کمی شوری دریای قلابی دلت را دریایی کند.


شاید کمی آب کویر دلت را آباد کند.


شاید اگر سوز اشکت روی دلت بچکد دلت بسوزد برای ارزانیت.


شاید اگر تیزی قطره اش بکشد روی دلت پاره پاره اش کند.  "


 


هنوز اشک می ریختم ولی صدایم بلند شده بود.


با این حال؛ میان آن همه اشک و کمبود؛ نبودنت قحطی زده بود بر دلم...


اگر بودی شاید مجبور نبودم آن همه حرف را یک تنه به دوش بکشم و نفس نفس بزنم از سنگینی اش.


شاید اگر بودی شانه هایت کمی سوز دلم را با خود می برد.


شاید اگر کنارم نشسته بودی سرم را روی زانوهایم نمی گذاشتم که از سختیشان پیشانیم سرخ شود و دردی دیگر شود بر جانم...


شاید اگر بودی؛ سرم روی شانه ات کج بود و دستانم را در دستانت می فشردی.


 


 


او هنوز می گفت.


من هنوز گریه می کردم.


هنوز همه چیز تار بود.


هنوز دلم چیزهایی کم داشت.


هنوز دلم قحطی زده بود.


و تو هنوز هم نیامده بودی ....!


 


** می گن با زبونی دعا کنید که خودتون باهاش گناه نکردید؛ پس التماااس دعااا


 


پ.ن: از اینکه جواب نظر نمی دم؛ به شما سر نمی زنم و کم پیدا شدم واقعا معذرت میخوام.


دسترسی به اینترنت ندارم. شما ولی از الطافتون کم نشه لطفا!


 


 


 


 


نوشته شده در شنبه 20/12/90ساعت 5:43 عصر توسط خانوووم گل ! نظرات ( ) |

برایت جمله ای فرستادم.


با تمام احساسات.


می دانی چه قدر وقت بود ننوشته بودم؟!


نمی دانی.


می دانستی که مثل کسانی که شماره هایشان که از گوشیت پاک شده اند و می خواهی ثابت کنی نشده اند جوابم را نمی دادی.


کلی منتظر بودم ببینم بعد از چندین باری که من یادت کردم و به خیال خودم کلی محبت نثارت کردم؛ می شود یک بار تو مرا یاد کنی؟!


چند هفته ای گذشت ...


یک پیام هم نیامد برایم.


چرا آمد؛ یک عالمه نقش پاکت نامه بالای صفحه ی گوشی می آمد.


پاکت نامه های زرد رنگ که هی روشن و خاموش می شدند.


وقتی باز می کردمشان؛ هیچ کدامش حتی حرف اول اسم تو را نداشتند.


می دانی بعدش چه شد؟!


حدس بزن!


 


شکایت هایت را شنیدم از این و آن.


بعد هر روز برایت پیام می فرستادم.


دیدی؟! آخر هم تو مرا بی معرفت خواندی.


من هر روز پیام می فرستادم؛ دریغ از جواب های واجب دل خوش کننده ی پیام های مستحبی ام؛ دریغ از جواب سلامم.


برایت یک روز طبق عادت جمله ای فرستادم.


پیام ارسالش که روی گوشی حک شد دلم خوش بود.


می دانی به چه ؟!


پیامم دل سنگ را آب می کرد؛ می سوزاند.


دلم خوش بود که دل نازک تو را کمی می لرزاند؛ کمی فقط ...


دلم خوش بود شاید جواب سلام اول پیامم را بدهی با سه نقطه .


"سلام..."


برایت بگویم جوابت چه بود!؟


کاش جواب نمی دادی اصلا!


نوشته بودی برایم:


"سلام...


منو ببخش..فرصت ندارم...


راستی یادی از ما کردی؟! "


و من جمله ی آخر را که خواندم احساس کردم واقعا مرده ام که این همه پیام هیچ کدام یادی نبوده است از تو ...!


خواستم سر صحبت را باز کنم؛ هیچ نگفتم از بی معرفتی های تو.


 


گفتم:


" چی شدی؟ احساست ته کشیده؟ خوبی عزیز دل؟! "


بعدش هم گفتم خواهش می کنم حرف بزن..


می دانی جوابت چه بود؟!


" تو را که هر چه مراد است در جهان داری ... چه غم ز حال فقیران ناتوان داری ..."


 


و تو چه می دانستی که جهان من از نبودنت جهان نیست...


و چه می دانستی که هنوز معنی مراد را نمی فهمم...


و چه می دانستی روحم از همه فقیر تر است از محبت ...


و به گمانم جسم ناتوانم را هم نمی دیدی چه برسد روان ضعیفم را ...


 نمی دانستی نگرانی برای تو بعد از روزها پیام دادن و جواب نگرفتن؛ هر چه مراد و مرید است؛ هر چه جهان است؛ هر چه دلخوشی است را در چشمانم زنده به گور کرده ... قلبم گورستانی شده از دلخوشی ها !


 


نمی دانستی ..


نمی دانی ...


عزیز دلم؛ نمی دانم مراد چیست ..


و به جان خودت جهانم؛ جهان نیست..


و باور کن نه ناتوانی؛ نه فقیر؛ که توانایی و ثروتمند ... این را به جان خودم قسم می خورم.


 برایت دعا می کنم عزیز خوب خواب و خاطره ...


 


 


پ.ن:منظورم از جهان دوم توی جمله ی"و تو چه می دانستی که جهان من از نبودنت جهان نیست..." معنای عمیقشه.


جهان به خاطر این اسمش جهانه که می جهه! در حال جهیدنه! زود گذره.


منظورم این بود که جهان که زود گذره با نبودنت اصلا جهان نیست!


امیدوارم رسونده باشم منظورو!


 


 


پ.ن2:کلا مثل این که بحث مخاطب داشتن و نداشتنه. تا حدودی مخاطب داشت....!


 


دعا..


 


***دیگر فرصتی برای پیامک دادن نیست؛ دست واژه ها را می گیرم و به دیدنت می آیم.. دلتنگیم برای تو در هیچ پیامی نمی گنجد...


نوشته شده در پنج شنبه 27/11/90ساعت 9:12 عصر توسط خانوووم گل ! نظرات ( ) |

هق هق گریه ات؛


می شود گریه.


گریه ات می شود؛ لب های آویزان.


لب های آویزانت و اشک های خشکیده ی روی صورتت می شود؛ غصه ی توی دلت؛


مال خودت؛


بدون شریک؛


بدون همدرد؛


بدون همدل.


غصه ی توی دلت کم کم یادت میرود.


غصه ی توی دلت میشود یک لبخند کوچولو.


لبخند کوچولوی روی لبت آرام آرام تبدیل می شود به خنده.


خنده ات دندان هایت را نشان میدهد.


خجالت می کشی از این که بلند بلند شاد باشی.


خنده ات می شود قهقهه توی دلت؛


مال خودت؛


بدون شریک؛


بدون همدرد؛


بدون همدل.


 


 


فقط بعضی چیزا می توانند تو را شاد کنند.


ماهرانه شادت می کنند.


وسط خیابان.


توی سرویس.


وسط کلاس ریاضی.


وقتی که چشمهات رو نصفه شب باز می کنی و می فهمی هنوز وقت داری برای خوابیدن.


 


 


خاطره ها فقط می توانند دلت را دوباره به تپش بیندازند.


خاطره ها خوب می توانند خودشان را توی صورت غمگینت جا بدهند و تمام چین و چروک هایش را پر کنند.


خاطره ها خوب کم و کاستی ها رو از بین می برند ...؛ گاهی!


 


خاطره هام چند وقتیه خلاف سیر بالا عمل می کنن!


 


 


پ.ن: خورشید من چه کنم که آفتابگردان شده ام... به هر طرف که می روی نگاهم همان سمت است ...


        کلا مدرسه باید بفهمه که نشستن توی نمازخونه و چهل دقیقه دست زدن برای نفرات برتر برای امثال من که کلا اسمم نیست توی یک دونه از این صفحه های پاورپوینت؛ از تنفرآمیزترین کار تنفرآمیز دنیا؛ تنفرآمیز تره ...


        ولی حیف..


        احساس می کنه ما چقدر شاد شدیم...     


 


نوشته شده در یکشنبه 9/11/90ساعت 5:47 عصر توسط خانوووم گل ! نظرات ( ) |

ذهنم هم مثل دست و پا و جسمم حال خوشی نداشت.


ولی با این همه وقتی تلوزیون داشت" یادداشت های یک پیاده" رو نشون می داد


به سختی حساب کتاب می کردم ببینم چند سال دیگه اربعین توی تابستونه


اون مرد عرب از اینکه اون روز یه زائر پیاده به خونش نبرده بود داشت خودشو تیکه تیکه می کرد و اون زن کنار جاده ی خاکی می گفت که فقط وسعش در این حده و بعد دوربین دست هاش رو نشون می داد که یه مقداری توش آبه و توی دست دیگش یه بطری کوچیک آب ... اون طرف یه دکتر ایرانی داشت زخم پای زائرا رو می بست ... به قول شاعر: هفت شهر عشق را عطار گشت... ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم ...


چشمم به تلوزیون نبود انگار؛ به بابا و مامان و اطرافم هم نگاه نمی کردم


ولی صدای مبهم گوینده اشکمو در آورده بود و صدای گریه ی ریز ریز مامان و بابا و بقیه رو هم می شنیدم


می دونستم از اینکه هی یازده روز؛ یازده روز اربعینو توی ذهنم عقب ببرم تا بفهمم کی توی تابستونه به هیچ جا نمی رسم


بعد کلی کلنجار رفتن با اون ذهن خسته میون اون فضا داد زدم: پس کی اربعین تو تابستونه ؟!


و فهمیدم که خیلی بیجا حرف زدم ولی جوابمو از علی شنیدم که پنج؛شش سال دیگه .


و از بابا قول گرفتم وقتی اربعین اون موقع ها بود باید با هم پیاده بریم و بابا اونطوری که من هیچ وقت فکر نمی کردم سرشو طوری تکون داد به معنای رضایت که انگاری دنیا رو بهم دادن ...


ولی امروز فهمیدم که سه سال دیگه اون قدر بزرگ شدم که بتونم چند وقتی درس و دانشگاه رو بذارم کنار و پیاده راهی بشم ...


واین بار انگار دنیا رو انداختن توی بغلم و گفتن مال خودت ...


 


 


پ.ن: دیگه فارغ التحصیل شدیم رفت .. سه سال دیگه ...


* بهترین دعا فهمیدم اینه: مهدوی باشی !


**ببینم تو وقتی احساس کنی داری له میشی وسط زندگی به دنیا بد و بیراه نمی گی ؟! نه خدایی نمی گی ؟! انقدر به من نگو ناشکریه ..


خودتم وقتی اوضاعت درست و حسابی نباشه دنیا رو لعنت می کنی... لعنت ...!


نوشته شده در سه شنبه 27/10/90ساعت 8:14 عصر توسط خانوووم گل ! نظرات ( ) |

از صبح تا حالا دارد گوشه کنار مغزش را می گردد ببیند چه چیز خوبی هست که غرق در فکرش شود ؟!


همه می گویند به چیز های خوب فکر کند ...


از صبح تا حالا مغزش را کنکاش کرده ببیند چیزی را جا انداخته یا نه ؟!


باید به چیز های خوب فکر می کرد تا بخندد؛ تا گریه نکند ...


میان این همه سوز دل؛ یکی  می نشاندش رو به روی خودش و می خواهد آرامش کند؛


می گوید: بریم کربلا ...؟!


و فکر کنم اصلا نمی دانست با این دو کلمه؛ اصلا نه؛ همان اولین کلمه اش آتشش شعله ور می شود؛


قرمز و آبی می شود و می سوزاندش ...


و فکر کربلایش می ماند و یک مشت خاکستر ...


 


 


**** اشکم سرازیر می شود؛ تا گوشه لبم؛می جشمش؛ حالا نمک گیرت شدم ...


*** آخر پاییزه؛ جوجه هامونو که شمردیم؛ خوبی هامونم بشمریم ...


** مثل همان موقع هایی که روبه روی هم وامیستیم و دعا می کنیم امتحانمون رو خوب بدیم؛ برام دعا کنید !


 *روحش می خواد بره ی گوشه و پشتشو بکنه به دنیا و داد بزنه من دیگه بازی نیستم !


روحشااا نه روحم ...!


 


حسینی نوشت: اللهم ارزقنا زیاره الحسین(ع)


                     اللهم ارزقنی زیاره الحسین(ع)


 


نوشته شده در چهارشنبه 30/9/90ساعت 8:2 عصر توسط خانوووم گل ! نظرات ( ) |

من می دانم که بابا دو بخش دارد :


 


یک بخش بالای نیزه است‏؛


یک بخش روی زمین ...


 


اما فقط بابا می داند که عمو چند بخش دارد ...


 


پ.ن:اللهم ارزقنی زیاره الحسین ...


       اللهم ارزقنی زیاره الحسین ...


       اللهم ارزقنی زیاره الحسین ...


 


چقدر دلم کربلایتان را می خواهد مولا ...


اللهم ارزقنی ...


نوشته شده در چهارشنبه 16/9/90ساعت 6:1 عصر توسط خانوووم گل ! نظرات ( ) |

شاید از اول مهر ندیده بودمش ؛ دلم برای دیدنش و حتی بوسه های آبداری که از سر محبت نثارم می کرد و من متنفر بودم ازشان لک زده بود .


از دندانپزشکی بیرون آمدیم .


باران تند تند بود مخصوصا اینکه آنجا بالا شهر بود و شلوغ .


حسابی خیس شده بودیم .


ولی با این همه پدر را مجبور کردم که راهمان را دور کنیم و بعد از حدودا یک ماه و خرده ای شاید بتوانم ببینمش .


بعد از کلی خیس شدن و راه رفتن و مصیبت کشیدن به مقصد رسیدیم .


ذوق داشتم !


در را که رویش از این شیشه های رنگی داشت که همیشه "های"شان میکردم و رویشان ستاره و چشم چشم دو ابرو می کشیدم ؛ باز کردم .


بوی همیشگی خانه اش به مشامم خورد .


ذوق داشتم !


از آشپزخانه رد شدم و به گمانم شیرینی را که خریدیم روی میز گذاشتم .


از در وارد شدم .


مثل همیشه روی آن صندلی کنار تختش نشسته بود و به سختی خودش را نگه داشته بود .


سلام کردم و آرام بوسیدمش .


آخ که چقدر دوستش می داشتم ...!


در قبال بوسه های آرام من بوسه های آبداری که من دوستشان نمی داشتم تحویلم داد و محکم در آغوشش فشارم داد .


چقدر دلم برایش تنگ شده بود ...!


میوه و شیرینی را مثل همیشه تمام و کمال و با وسواس تعارفمان کرد و من خنده ام می گرفت که هنوز هم با تعارف هایش مرا وادار به کندن موهایم می کند !


همیشه وقتی آنجا میرویم تا دم رفتن باید بخوری و اگر نخوری باید ببری !


وگرنه نخوردن و نبردن همانا و شکستن دلش همانا !


من روی مبل نشستم و پدر روی تختش ؛ درست کنارش .


کمی برایمان صحبت کرد و از این ور و آن ور گفت .


از سریال های مورد علاقه اش که عادت همیشگی اش بود از آن ها تعریف کند و کمی از اتفاقات هفته پیش برای پدر گفت .


مابین حرف هایش مدام تعارفم می کرد که این خوش مزه است و آن از آب گذشته ؛ نخوری ناراحت می شوم .


و من به اجبار گز و شکلات و بیسکوییت و میوه و شیرینی را د دهانم می چپاندم ؛ بدون توجه به این که حتی یک ساعت هم به سختی از بیرون آمدن از دندانپزشکی گذشته بود !


کمی گذشت و من دلشوره درس های عقب افتاده ام را داشتم و امتحان زیست فردا و تکلیف ریاضی که می دانستم تا صبح طول می کشد.


با این حال حاضر نبودم از کنارش بلند شوم حتی برای جمع و جوری که آخر سر برای راحتی کار او می کردم .


میان حرف هایش نفسش بریده بریده شد و صدایش به درستی شنیده نمی شد ؛


بااین حال تعارفاتش سرجایشان بود !


ترسیدم و گفتم : اصلا توان ندارید ها ؟!


انگار که داغ دلش تازه شده باشد آه عمیقی کشید و گفت :


هـــــــــــــعی ...


در آوردن و به تن کردن پیراهن و از پا درآوردن و پاکردن جوراب هم برایم سخت شده ...


دریغ از یک بار از هال به آشپزخانه رفتن و گذاشتن یک ظرف و پختن یک غذا و ...


داشت با دکمه آستینش ور می رفت ولی نمی توانست ببنددش پلک هایش را هم به هم نزدیک کرده بود تا بهتر ببیند ؛ با ترس گفتم دست هایم تمیز است ؛ ببندم ؟!


آخر وسواسش در تمیزی مثل تعارفاتش بود !!


دستش را جلو آورد دکمه اش را بستم .


ادامه داد بدتر از همه اینکه باید چشم هایم را عمل کنم خیلی کم سو شده اند ...


کمی دیگر گفت ...


و من تازه انگار که در دنیای دیگری فرو رفته باشم فهمیدم چقدر ابروهایم را در هم کشیدم .


اخم هایم را باز کردم .


او ولی همچنان درددل می کرد ...


آخرش اشک در چشمانش حلقه زد و گفت : خلاصه گاهی اوقات واقعا خسته می شوم ....


اشک هایش که سرازیر شد ؛ دوتایی با هم گریه میکردیم ؛ انگار که هم غم دل خودم را داشتم هم غم دل اورا ؛ چنان گریه می کردم که یک لحظه احساس کردم خودش هم خیره شده به چشم هایم ؛ اما نه هیچ کس به کار ما کاری نداشت ...


سعی کردم اشک هایم را جمع و جور کنم و آنقدر با پشت دستم که از شدت سرما خراش برداشته بود روی صورت کشیدم که صورتم را هم خراش دادم ولی خوب خوبیش این بود که پدر نفهمید !


احساس می کردم که دیگر کنترل اشک هایم برایم ممکن نباشد .


برخلاف میل گفتم پدر درس هایم مانده ...


و پدر کم کم  برای خداحافظی آماده شد .


او هم به سمت تختش حرکت کرد و در حالی که به سختی تمام پایش را روی تخت می گذاشت ؛ چندین بار گفت : الهی شکر !


و من مانده بودم که چه دل دریایی دارد او و غبطه خوردم به حالش ...


آخ که چقدر دوستش می دارم !


 


 


 


 


پ.ن: سلامتی همه ی مادربزرگ های دوست داشتنی !


تبریک نوشت: هم قربان و هم غدیر دنیااا دنیــــــــــــااا !


واجب نوشت: حتما حتما حتما برام دعاااا کنید؛ یادتون نره که به شدت محتاجم !


      


نوشته شده در سه شنبه 17/8/90ساعت 9:17 عصر توسط خانوووم گل ! نظرات ( ) |

   1   2      >

Design By : Pichak